04 شبی که ترسیدم
نویسنده : مدیر سایت    
چهار شنبه 24 مرداد 1397
    
بازدید: 542
    
زبان : فارسی
    

اول شب بود که سوار اتوبوس شدم و از راننده خواهش کردم که در شهر بردسیر مرا پیاده کند. کوله ام را بالای سرم گذاشتم و خوابیدم و چه خواب نازی! صدای راننده را شنیدم که صدا می زد: بردسیر, بردسیر! با چشمانی خواب الود و مغزی نیمه هوشیار بیدار شدم و کوله ام را برداشتم.

نور چراغ های داخل اتوبوس چشمانم را می آزرد؛ مثل کودک خواب زده در راهرو اتوبوس تلو تلو خوران خودم را به در جلو رساندم و پیاده شدم. اتوبوس کم کم از من دور می شد و من کم کم بیدار! ساعت سه صبح! نگاهی به اطرافم انداختم اینجا بردسیر نبود! کنار جاده ای بودم که یک ماشین هم از ان عبور نمی کرد.....



  نظراتـــــ