064 دنیای کوچیک
نویسنده : مدیر سایت    
شنبه 13 بهمن 1397
    
بازدید: 125
    
زبان : فارسی
    

صبح سوار قطار شدیم من و چهار تا سرباز و چهل نفر اسیر عراقی قطار راه افتاد همون اول صبح اوقاتم تلخ شد چون متوجه شدم پولی روکه برای ماموریت در اختیارم بود گم کردم درحال ماموریت برای سوار شدن به قطار نیاز به بلیت نبود اما خوراک این چهل وچندنفر رو باید می خریدم آخر های خدمتم بود و هنوز بیست سال نداشتم یه جوان نوزده ساله مونده بود و چهل تا آدم گشنه که از دیشب تا حالا چیزی نخوده بودند



  نظراتـــــ