095 سرهنگ
نویسنده : مدیر سایت    
شنبه 13 بهمن 1397
    
بازدید: 47
    
زبان : فارسی
    


حس میکردم انگشت هام توی پوتین یخ می زنه. باید شش دانگ حواسم رو جمع می کردم. هفت هشت شب پیش، یکی از هم خدمتی هام رو با تیر زده بودند. هر لحظه فکر میکردم الان یه نفر از پله ها میاد بالا. چند بار وسوسه شدم که توی اتاقک بالای برجک آتیش درست کنم اما ترسیدم. حس کردم چیزی از وسط تاریکی به طرفم می یاد



  نظراتـــــ