کتاب یک صفحه ای روزنامه عصر ایران داستان نبودنم 1
نویسنده خبر : مدیر سایت    
یکشنبه 5 اسفند 1397
    
تعداد بازدید: 458
    
زبان : فارسی
         
دسته بندی : عمومی
    
تاریخ درج خبر : 1397/12/5

کتاب یک صفحه ای سید مهدی میر عظیمی داستان نبودنم قسمت ۱ نماز صبحم که تمام شد موبایلم زنگ خورد شماره برادرم افتاد روی صفحه جواب دادم صدای غریبه ای پرسید با سرنشین های تویوتای آبی چه نسبتی داری دلهره وجودم روگرفت اسم تک تکشون  را پرسید ناخودآگاه به سوالها جواب می‌دادم پدرم مادرم برادرم و دو خواهرم بی مقدمه گفت چهارتا مردند و یکی شون بیمارستانه

کتاب یک صفحه ای سید مهدی میر عظیمی داستان نبودنم قسمت ۱ نماز صبحم که تمام شد موبایلم زنگ خورد شماره برادرم افتاد روی صفحه جواب دادم صدای غریبه ای پرسید با سرنشین های تویوتای آبی چه نسبتی داری دلهره وجودم روگرفت اسم تک تکشون  را پرسید ناخودآگاه به سوالها جواب می‌دادم پدرم مادرم برادرم و دو خواهرم بی مقدمه گفت چهارتا مردند و یکی شون بیمارستانه دنیا دور سرم چرخید قفسه سینه ام تنگ شد نفسم بالا نمیومد همه چیز رو فراموش کرده بودم دوستاهام رو آشنا هام رو نمیدونستم باید چیکار کنم همسرم از خواب بیدار شد اون تماس مشکوک هولش کرده بود بی اختیار قرآن را باز کردم آیه آخر سوره آل عمران آمد فکر میکردم میتونم برای همیشه این قضیه را مخفی کنم چیزی که خیلی آزارم می‌داد این بود که نمی تونستم اونی که مجروح کدامه فکراینکه فقط حق داشتم یکی از عزیزانم رو برای زنده بودن انتخاب کنم خیلی طاقت‌فرسا بود با پدر همسرم راه افتادیم به سمت محل تصادف یک ساعت بعد اونجا بودیم آسفالت جاده ۵۰ متر خراشیده شده بود در امتدادش یه تریلر از جاده رفته بود بیرون کمی جلوتر لاشه مچاله شده ماشینمون رو دیدم که فقط چراغ های عقب اش قابل تشخیص بود حرارت بدن بالا رفت حس کردم خون توی رگ هام میجوشه رفتم کنار ماشین طاقت نیاوردم راه افتادم به سمت پاسگاه چند تا از دوستاهام قبلا رسیده بودند اونجا نمیدونستم باید چه کار کنم افسری اومد و تمام وسایل و پول و طلایی جا مونده توی ماشین رو بی کم و کاست به من تحویل داد همه جوری بهم نگاه می کردند شاید منتظر عکس العمل من بودند آیه قرآن مثل زیرنویس از جلوی چشمم رد می شد یکی از سربازها لیوان آب قند را به من داد و گفت راننده تریلر توی بازداشتگاه از دریچه به راننده نگاه کردم مثل گنجشک می لرزید آب قند رو دادم به او روز عجیبی بود از خودم اختیاری نداشتند خبر دادند که خواهرم توی اتاق عمل بیمارستانه کارهایی را انجام دادم که هیچکس فکر نمیکنه یه روز نوبتش بشه که انجام بده گرفتن گواهی فوت و مجوز دفن عزیزترینهام ساعت ۱۱ صبح بالای سر تنها خواهرم بودم بیهوش بود با دست و پای و سر شکسته سرم داشت میترکید از بیمارستان زدم بیرون همه چیز عادی بود مردم داشتن زندگی می کردند انگار نه انگار که من خانواده ام را از دست دادم کسی براش فرقی نداشت که من از کجا آمدم و چه حالی دارم رفتم توی یه کافی شاپ و سفارش یک فنجان قهوه دادم سیاه و تلخ چند دقیقه بعد فنجان قهوه روی میزم بود داغی و تلخی را با هم سر کشیدم

 

از   0   رای
0

  نظراتـــــ