04 شبی که ترسیدم

بازدید: 2512

اول شب بود که سوار اتوبوس شدم و از راننده خواهش کردم که در شهر بردسیر مرا پیاده کند. کوله ام را بالای سرم گذاشتم و خوابیدم و چه خواب نازی! صدای راننده را شنیدم که صدا می زد: بردسیر, بردسیر! با چشمانی خواب الود و مغزی نیمه هوشیار بیدار شدم و کوله ام را برداشتم.

نور چراغ های داخل اتوبوس چشمانم را می آزرد؛ مثل کودک خواب زده در راهرو اتوبوس تلو تلو خوران خودم را به در جلو رساندم و پیاده شدم. اتوبوس کم کم از من دور می شد و من کم کم بیدار! ساعت سه صبح! نگاهی به اطرافم انداختم اینجا بردسیر نبود! کنار جاده ای بودم که یک ماشین هم از ان عبور نمی کرد.....



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.