روز مرد، مرد روز

قرارمان امید بود و امید است که امید بماند.

امید سوختِ محرک موتورهای فرزندان ماست و هزاران امید که امید بماند و سوخت نگردد.

بند امید را که بسوزانی، نشاط هم به سوزنی بند است و باید درِ شادی را ببندی، که دیگر به بندی بند نیست.

مردم داغ دارند، و داغ‌ترین داغشان نه داغِ داغِ گرانی است و نه داغِ مَرکبِ افسارگسیختۀ ادارۀ بی‌ادارۀ ادارات؛

داغ‌ترین داغِ مردم، داغِ یخِ نافهمیِ سخن‌گویانِ سخن‌نافهم و مزه‌پرانانِ بی‌مزۀ رسانه‌ای است؛

آنان که برای روز مادرشان سکۀ زرین می‌ستانند و به کوچک شدن سفرۀ مردم، خنده زهرین می‌زنند.

زَر را با زِرزِر زَهر کردند و نان را آجر، تا جانِ بی‌اجر و سفره و سفر پُر زجر گردد.

نوجوان چراغ می‌اندازد تا ببیند کجای آن دور دورها می‌تواند با ماشینکی زپرتی دور دور کند، ولی چیزی نمی‌بیند!

چه گاه شاید بتواند دستکی را بگیرد و زیر سقفی بیاساید و به آینده‌ای شیرین بیاندیشد؛

اما اکنون نمی‌کشد، نمی‌چشد!

آن صدای دنگ بلند، آوای تشتی بود که از بام افتاد.

دیگر دایره زدن و دف کوفتن سودی ندارد؛ که آی مردم، این آوای دف بود و نه فتادن تشت.

صدایش را پنهان کردی، بویش را چه خواهی کرد؟

پدری پسر را گفت:

«اگر به خواستگاری دختر عمویت رفتیم و در زدی و او گفت: کیست؟

در جوابش بگو مَنم تا بداند دانشگاه رفته‌ای، مهندس شدی و تغییر کرده‌ای!»

جوان در خانۀ عمو را کوفت.

بانگ نازک دختر عمو بلند شد که:

- کیست؟

پسر سرخ شد و با صدای لرزان پاسخ داد: «مُیُم!»

پدر پس گردنی محکم به پسر زد و گفت «چرا نگفتی مَنم؟»

پسر خجل شد و گفت: «بابا جان، هزار بار هم بگویم مَنَم، باز هم در را که باز کند، میبیند مُیُم!»

 

مهدی میرعظیمی

 ۱۲ دی ۴۰۴

شیراز



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.